ضعف مباني فكري مكتب اكولوژي یا مکتب بوم شناسي
مكتب اكولوژي(بو م شناسي) و مباني فكري آن
در سال 1868 واژه اكولوژي (بوم شناسي)براي اولين با توسط ارنست هاكل زيست شناس و فيلسوف آلماني وارد وارد مباحث علمي گرديد.وي بوم شناسي را همبستگي متقابل بين موجود زنده و محيط بيروني آن مي شناخت.وظيفه اي كه رشته جغرافيا نيز در طول مدت شكل گيري در پي آن بوده نيز همين بررسي همبستگي و ارتباط متقابل موجودات زنده بويژه انسان با محيط بيروني بوده است. به همين سبب بوم شناسي را ميتوان فلسفه اوليه شكل گيري جغرافيا ناميد با اين تفاوت كه منظرو از محيط در مكتب بوم شناسي طبيعت بوده اما در جغرافيا نو محيط يك مفهوم گسترده تر از محيط طبيعي دارد مانند محيط انسانساخت – محيط سياسي – محيط اجتماعي ودر ادامه به دليل همين گسترده بودن محيط در جغرافيا است كه موجب ميشود تا اثرگذاري متقابل بين علوم اجتماعي و انساني با علوم طبيعي در قالب علم جغرافيا به ظهور رسد. با ورود بوم شناسي از رشته هاي طبيعي و زيست شناسي به علوم اجتماعي بوم شناسي وارد مباحث مربوط به انسان و جامعه انساني گرديد.در همين زمينه بن بنت بوم شناسي انساني را همان رفتار انسانها مي داند و كرول و پاركين نيز برداشت بوم شناسانه از انسان را برداشت جامعه گرانه ميدانند. به اين ترتيب بوم شناسي چه در علوم طبيعي و چه در علوم اجتماعي بيشتر بر روابط كاركردي بين اجزاء تاكيد دارد.اين رويكرد مقاربت قابل توجه اي را با مكتب كاركرد گرايي فرانسه نشان مي دهد.با ورود بوم شناسي به مباجث مربوط به علوم انساني شكل گيري گرايش هاي مختلف انساني در رابطه عنصر انسان بوم شناسي انساني را بوجود آوردو دامنه مطالعات آن نيز به همه شاخه هاي علمي علوم انساني كشيده شد. مكتب شيكاگو محيط انسانساخت و محيط اجتماعي رادر جايگاه محيط بيروني وموجود زنده قرار داده ومطالعات اكولوژي شهري را پايه گذاري نمود.به نا به ماهيت اصلي طبيعي بودن اكولوژي و نتيجه مكتب شيكاگو نيز در اين زمينه مقايسه محيط انساني با محيط طبيعي وتشبيه ناموجه جامعه انساني به جاي جامعه گياهي بود. در ادامه تكامل اين موج علمي مقايسه اكولوژي گياهي با فرهنگ هاي جوامع انساني و ارتباط اين فرهنگ ها با طبيعت پيدايش انسان شناسي فرهنگي را بنيان نهاد. با شدت يافتن نظريات نوين در تاثير پذيري فرهنگ بر سرنوشت انسان بويژه در مطالعات مربوط به چشم انداز ها و تغيير مسير مكتب مكتب چشم انداز به عنوان نقش غالب فرهنگ بر چشم انداز مباحث اكولوژي انساني نيز وارد جغرافياي انساني شد. اشتراك مكاني و زماني ظهور مكتب اكولوژي و مكتب چشم اندازدر آلمان در اين جهت گيري نقش بارزي داشته است . در بوم شناسي انساني هميشه تاكيد بر اين است كه در مثلث بوم شناسي انساني مكان يكپارچه كجاست. اجزاي اين مثلث كه شامل فرد – جامعه و محيط مي شود. چنانچه مكان يكپارچگي محيط باشد در مطالعات علمي نقش محيط بر شكل گيري چشم اندازها بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد. در اين جايگاه محيط به عنوان عامل اصلي در اثرگذاري بر فرايندها – فعاليت ها و عملكردها چشم گيرتر است. اين رويكرد جبر محيطي را بازنمايي مي كند. در اين صورت جغرافياي طبيعي نقش اصلي را در هدايت بو م شناسي به عهده دارد . اما چنانچه جامعه در كانون يكپارچگي قرار بگيرد علوم جامعه شناسي اثرگذاري غالب را بر جغرافيا خواهد داشت و جغرافيا با رويكرد هاي علوم اجتماعي به مسابل مربوط به ارتباط اين سه جز مثلث مي پردازد. تاثير مكتب جامعه شناسي شيكاگو بر مطالعات جغرافيايي از همين رويكرد ناشي مي گردد. اما چنانچه فرد در كانون اين يكپارچگي قرار گيرد در مطالعات جغرافيايي نظريات علوم روانشناسي برجسته تر خواهد بود. آنچه از مطالعات انجام گرفته در مكتب اكولوژي برداشت مي شود حكايت از آن دارد كه با فشردگي و گذر زمان مكان يكپارچه از طبيعت به جامعه و از جامعه به فرد منتقل شده است. حاكميت انسان بر محيط و حاكميت طبيعت را بر انسان كه نتيجه ديدگاه اين مكتب است نشان دهنده عدم توانايي اين مكتب در شناسايي مكان پكپارچه در اين رويكرد است. به همين جهت اين مكتب يا انسان را برطبيعت مسلط دانسته و منجر به بهره برداري ازطبيعت و در نهايت انسان مي شود و از طرف ديگر انسان را تحت تسلط طبيعت دانسته و با امكان رشد دادن به جبر محيطي امپرياليسم و سرمايه داري را توجيه مي كنند.
ضعف مباني فكري مكتب اكولوژي(بوم شناسي)
آنچه كه مباني فكري اين مكتب بر آن استوار گشته را مي توان در نوع برداشت ايدئولوژي اثرگذار بر علوم غربي جستجو كرد. اول : اينكه ايدئولوژي و فلسفه نگرش به انسان و طبيعت در علوم غربي ذاتا فلسفه ناقصي است. مباني و زيربناهاي فكري غرب به طبيعت با ديد منبع فايده رسان و مصرفي نگاه مي كند و به همين دليل در رويكردها و ديدگاه هاي مكاتب اثرپذير از اين مباني فكري يا طبيعت را مسلط بر انسان يا انسان را بر طبيعت مسلط مي دارد و به گونه اي در هر دو حالت بازنمايي جنگي بين انسان و طبيعت را نشان مي دهد و اين حالت پيكار انسان و طبيعت بر عليه هم منجر به سوء استفاده عامل پيروز بر عامل مغلوب مي گردد. با رويكرد علمي در برخورد به طبيعت قدرت برتري انسان بر طبيعت غلبه يافته و طبيعت تحت تسلط انسان درآمده در نتيجه انسان به خود اجازه مي دهد تا به عنوان پيروز جنگ هر گونه كه خود تشخيص مي دهد از مغلوب خود بهره برداري كند.اين روش و طرز تفكر با نوع نگرش مذاهب و آيينهاي ديني بويژه اسلام همخواني ندارد. حتي مسيحيت و يهوديت نيز با چنين رويكرد مستبدانه اي همراهي نكرده اند. وقتي كه چنين انديشه ها و علومي با چنين زيربناي ايدئولوژي از علوم طبيعي وارد علوم انساني گرديده و بوسيله فلاسفه و نظريه پردازان توانمند و توجيه و جهت داده مي شود نتيجه آن خواهد شد كه در مكاتبي كه حتي سعي در برقراري ارتباط بين انسان و انسان يا انسان با محيط و آشتي دادن آنها را با هم دارند به ناخواسته و نادانسته تفكر مغلوب و غالب يا پيروز و شكست خورده و نوع برخورد با انسان ضعيف و شكست خورده را به عنوان راه حل به كار مي گيرند.
دوم: نگرش علوم غربي بر دو مكتب استوار است مكتب عقلگرايي و مكتب قدرت . اين دو مكتب خودشان ذاتا داراي نقص بوده و توانايي هدايت انسانها را نداشته و علوم متكي به خود را دچار انحارف مي كنند(براي مطالعه در اين زمينه رجوع كنيد به كتاب انسان كامل اثر شهيد مطهري)
سوم: اينكه مبدا پيدايش و كانون شكل گيري مكتب بوم شناسي از علوم طبيعي بوده و از علوم طبيعي وارد علوم انساني شده است.اما از آنجا كه قانونمندي هاي علوم طبيعي با قانونمندي هاي علوم انساني تشابه زيادي ندارد پس تشبيه و شبيه سازي علوم انساني با علوم طبيعي ذاتا اعتبار درستي به دست نخواهد داد
این وبلاگ بنا دارد تا به موضوعات مرتبط با توسعه شهر در حوزه جغرافیا و بازتاب فضایی عملکرد برنامه ریزی ها، سیاست های دولت ها و همچنین نقد رویکردهای فعلی برخورد کننده با شهر وجایگاه شهرهای ایران در سلسله مراتب شهری جهان بپردازد. جایگاه شهر ها ، رقابت پذیری شهر ها از ساختار قدرت های سیاسی محلی، ملی، منطقه ای و جهانی و توسعه ناحیه ای و منطقه ای، ناشی از بازیگران جهانی .تمامی مطالب نظرات و برداشت های نویسندگان است و با ذکر منبع مجاز است.