بخش اول: توسعه‌گری به‌مثابه تهدید ژئوپلیتیک نگاه قدرت‌های جهانی به خاورمیانه، نگاهی بود اقتصادی-ژئواستراتژیک: منطقه‌ای با نفت ارزان و بازار مصرفی گران‌قیمت. آن‌ها به دنبال ثبات مصنوعی در منطقه بودند؛ ثباتی که تضمین‌کند نفت همچنان ارزان بماند و کالاهای صنعتی و نظامی غرب، با بالاترین قیمت به فروش برسند.

در این نقشه، ایران پیش از انقلاب با مسیر متفاوتش تهدیدی بالقوه بود. کشوری که با شتاب به سمت توسعه، صنعتی‌شدن، و قدرت‌یافتن حرکت می‌کرد، نه‌تنها می‌توانست قیمت نفت را به شکل واقعی و عادلانه بالا ببرد، بلکه خطرناک‌تر از آن، به یک رقیب در بازار کالا و تکنولوژی بدل می‌شد.

ایرانِ توسعه‌گرا، می‌توانست به جای بازار مصرف، به صادرکننده دانش، فناوری و ارزش افزوده بدل شود؛ و این، خلاف راهبرد کلان سلطه بر منطقه بود. تهدید ایران نه از حیث نظامی، که از حیث عقلانیت توسعه و قدرت بالقوه‌اش در تغییر قواعد بازی بود.

در همین مسیر، ایران به یک رقیب سرسخت برای قدرت‌های جهانی بدل می‌شد: در عرصه تکنولوژی، بازار و تولید، رقیبی برای فرانسه و انگلستان؛ و در حوزه انرژی، رقیب مستقیم روسیه در نفت و گاز. این یعنی برخورد همزمان با منافع سه بازیگر کلیدی جهانی در شرق و غرب.

از این منظر، نوعی توافق جمعی میان قدرت‌های بزرگ برای مهار ایران شکل گرفت. انقلاب نه حاصل نارضایتی صرف مردم، بلکه برآیند یک راهبرد ژئوپلیتیک بود که در دل خود بحران مالی جهانیِ آن دوره و چشم‌انداز افزایش رقابت اقتصادی از سوی ایران را نیز در نظر داشت.

اما چگونه این مهار باید انجام می‌شد؟ پاسخش نه در حمله مستقیم، بلکه در ایجاد نظامی شیعی-رادیکال بود که هم از دل جامعه بجوشد و هم ابزارهای لازم را در اختیار داشته باشد. ایرانِ پس از انقلاب، با روحانیتِ تثبیت‌شده، هم درون‌زا بود و هم قابل پیش‌بینی.

بخش دوم: انقلاب 57 به‌مثابه فیلم‌نامه برای مهار ایران، آن‌ها نیاز به سناریویی داشتند که از دل خود جامعه بجوشد؛ نه با لشکرکشی خارجی، که با انفجاری درونی.

انقلاب 57 دقیقاً در همین نقطه عمل کرد. انقلابی که مردمانش گمان می‌کردند در حال خلق آینده‌اند، اما در واقع بازیگرانی بودند در سناریویی پیچیده و حساب‌شده.

مردم و حاکمانی که بازیگر بودند، اما گمان می‌کردند کارگردان‌اند؛ در نمایشی که فیلم‌نامه‌اش جای دیگری نوشته شده بود.

جامعه‌ای مذهبی، با تاریخ فروخورده‌ای از سرکوب، تحقیر، و فاصله طبقاتی، بستری ایده‌آل برای شعله‌ور کردن یک جنبش مذهبی بود. روحانیتی که در دل جامعه جا داشت، بهترین ابزار برای مهار درون‌زا بود. نهضتی به ظاهر بومی، که در نهایت به حاکمیت جریانی انجامید که توسعه را قربانی ایدئولوژی کرد.

اما پروژه فقط به تغییر رژیم ختم نشد. آن‌چه انقلاب را به ابزار تثبیت مهار بدل کرد، جنگ ایران و عراق بود؛ جنگی که نه تنها کشور را فرسوده کرد، بلکه با خود طبقه‌ای جدید از نظامیان را به وجود آورد؛ طبقه‌ای که بعدها پایه‌گذار ساختارهای امنیتی شد و خود را حافظ نظام انقلابی دانست.

این طبقه جدید نظامی-امنیتی، با تکیه بر نفت و رانت، نیازی به توسعه نمی‌دید؛ و هزینه‌های اقتصاد جنگی، هم در دوران جنگ و هم پس از آن، باعث شد مسیر توسعه‌یافتگی ایران برای دهه‌ها مختل یا کند شود.

دردناک‌تر، آنجاست که حتی حاکمان جدید نیز خیال کردند نقش رهایی را نوشته‌اند، در حالی که خدمت‌گزار یک راهبرد کلان بودند: جلوگیری از شکل‌گیری یک ایران مقتدر و توسعه‌یافته.

بخش سوم: بازنویسی صحنه، با بازیگران تکراری

امروز هم نشانه‌ها روشن‌اند؛ نقشه در حال بازنویسی‌ست، و مردم یک‌بار دیگر در آستانه ایفای نقشی هستند که فکر می‌کنند از آنِ خودشان است. اما تجربه نشان داده، وقتی سناریو از جای دیگری نوشته می‌شود، بازیگر بودن، با فریاد آزادی هم پایان خوش ندارد. آن‌چه تغییر نکرده، همان دغدغه‌ست: ایران توسعه‌گرا، هنوز هم برای نظم جهانی تهدید است؛ و باز، راه مهار می‌تواند از دل جامعه بجوشد. این‌بار، نه الزماً با عمامه، که شاید با کراوات؛ نه با شعار مرگ بر آمریکا، که شاید با وعده تعامل.