.نام داستان: وکالت‌نامه‌ای که بوی خون می‌دهد

ما یه فامیلیم. بزرگ، شلوغ، ریشه‌دار. اون‌قدری بزرگ که اگه اسم‌مون رو وسط میدون فریاد بزنی، صدتا فامیل از گوشه و کنار سر در میارن. یه زمینی داشتیم، بزرگ‌تر از خیال بچگی‌هام. ارثیه‌ی پدربزرگ‌مون بود. می‌گفتن از خاک اون زمین، طلا در میومد، اگر بلد باشی چطور باهاش حرف بزنی.

پدربزرگم بلد بود. بلد بود زمینو چطور زنده نگه‌داره. خودش تو دل خاک پیر شده بود. یه وکیل داشت، مردی دانا و کاربلد که کارها رو می‌چرخوند. زمینو اجاره می‌داد، با پولش کارخونه می‌ساخت، جاده می‌کشید، مدرسه می‌ساخت برامون، حتی بیمارستان کوچیکی داشتیم. پدرا و مادرا می‌رفتن دانشگاه، بعضی‌هاشون خارج، بعضی هم توی شهرای بزرگ. همه راضی بودن، نه اینکه بی‌عیب باشه، ولی هر سال بهتر از پارسال بود.

تا اینکه سروکله‌ی یه سری پیدا شد. نمی‌دونم کی بودن، ولی خوب بلدن چطور تو گوش آدم پچ‌پچ کنن. گفتن اون وکیله داره می‌چاپه. برا خودش قصر ساخته، پول‌مون رو بالا می‌کشه. انقدر گفتن که بعضی از عموها و دایی‌هام باورشون شد. یکی‌شون گفت: «خب حالا که این بده، شما چی پیشنهاد می‌دید؟» اونا گفتن: «شما که صغیرین، شعور حقوقی ندارین. ما بیایم، وکیل بشیم، حلال مشکلات می‌شیم.»

وکیل قبلی رو بیرون کردن. با بی‌احترامی، با تهمت. مرد رفت، با دل شکسته. وکیل‌نماها اومدن، با یه قرارداد عجیب: وکالت تام، بلاعزل. یه نفر رو کردن نماینده تام‌الاختیار. گفتن حالا برید خوش بگذرونید، ما همه چی رو می‌چرخونیم.

چرخوندن... ولی نه زمین رو، ما رو چرخوندن.

اولش پول کم شد. بعد کارخونه‌ها بسته شد. جاده‌ها ترک برداشت، بیمارستان، بی‌دکتر شد، مدرسه تعطیل شد. سهم ما شد یه مقرری بخور و نمیر، که اونم هر ماه کمتر می‌شد. هر کی اعتراض کرد، گفتن صغیری! ساکت شو! وکالت دست ماست، حکم‌مون هم آسمون امضا کرده. با چوب دین، با چماق قانون، با مُهر دادگاه، زدن تو سرمون.

پدرا و مادرا پیر شدن. فقط یه جمله از دهن‌شون نمی‌افته: «اشتباه کردیم.»

حالا ما، بچه‌های اون اشتباهیم. با دلی پر، چشم‌هایی باز، و رویایی که اسمش پس گرفتنِ زمین آبا و اجدادیمونه. زمینی که حالا نه برق داره، نه آب، نه رونق. اما مال ماست. مال ریشه‌مونه. داریم می‌جنگیم با بوروکراسی، با قراردادهای ناعادلانه، با خشونت، با تحقیر. هر روز یه اسم از فامیل‌مون کم می‌شه. یکی شهید دادگاه می‌شه، یکی کشته‌ی خیابون، یکی تبعیدی ذهن خودش.

ولی ما عقب نمی‌کشیم. چون حالا دیگه صغیر نیستیم. حالا دیگه فهمیدیم امانت یعنی چی. زمین فقط خاک نیست، تاریخ ماست، آینده‌ی بچه‌هامونه.

و من... من هر شب به خواب پدربزرگ می‌رم، بهش می‌گم: «داریم برمی‌گردیم، باباجون. دیر شده، ولی هنوز امید هست.»

وکیل نما و اطرافیانش میگن قرارداد ما از طرف خدا اومده وکالتشون از آسمونه و قابل ابطال هم نیست همه رو صغیر و فاقد شعور میدونه و حکم تیر هم داده