پیرمرد همیشه می‌گفت: «بعضی درها را نباید باز کرد، حتی اگر پشتشان نور باشد.» اما چه کسی به حرف پیرمردها گوش می‌دهد؟ مخصوصاً وقتی مردم خسته باشند، فقیر باشند، تحقیر شده باشند و هر شب با رؤیای معجزه بخوابند. سال‌ها پیش، در سرزمینی که روی دریایی از نفت و گاز نشسته بود، مردم افسانه‌ای قدیمی را برای هم تعریف می‌کردند؛ افسانه‌ی چراغی که اگر پیدایش می‌کردی، غولی از آن بیرون می‌آمد و سه آرزویت را برآورده می‌کرد. مردم آن سرزمین آن‌قدر آرزو داشتند که دیگر فرق میان رؤیا و واقعیت را نمی‌فهمیدند. یکی نان می‌خواست، یکی عدالت، یکی آزادی، یکی شکوه گذشته را. همه منتظر معجزه بودند. تا این‌که روزی، مردی فریاد زد: «چراغ را پیدا کرده‌ایم!» جمعیت دوید. چراغ کوچک بود، قدیمی بود، و روی بدنه‌اش طرح‌هایی عجیب حک شده بود. بعضی‌ها ترسیدند. بعضی‌ها گفتند نباید لمسش کرد. اما صدای جمعیت بلندتر بود: «دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم.» پس درِ چراغ را باز کردند. اول، موجود کوچکی بیرون آمد؛ چیزی شبیه جوجه‌ای رنگی، نرم و بی‌آزار. روی شانه‌ی مردم می‌نشست، برایشان شعار می‌خواند، از عدالت حرف می‌زد و دشمنان خیالی را نشانشان می‌داد. حتی خیلی‌ها عاشقش شدند. دنیا هم خندید و گفت: «نگران نباشید، این موجود کوچک که خطری ندارد.» اما هیچ‌کس نفهمید آن موجود عجیب، اشتهایی بی‌انتها دارد. او را با ثروت سرزمین تغذیه کردند؛ با نفت، با گاز، با جوانی مردم، با امیدشان، با آینده‌ی بچه‌هایشان. و هیولا هر روز بزرگ‌تر شد. کم‌کم، صدایش تغییر کرد. چنگال درآورد. چشم‌هایش سرخ شد. و یک روز، وقتی مردم خواستند از او بپرسند پس آرزوها چه شد، هیولا اولین نفر را کشت. سکوت همه‌جا را گرفت. بعضی‌ها گفتند: «اشتباه شده.» بعضی‌ها گفتند: «اگر بیشتر اطاعت کنیم، آرام می‌شود.» بعضی‌ها هم وانمود کردند چیزی ندیده‌اند. اما هیولا بزرگ‌تر می‌شد. خانه‌ها را بلعید. شهرها را ترساند. به ذهن کودکان خزید و حقیقت را از کتاب‌ها پاک کرد. سال‌ها گذشت. نسل تازه‌ای از مردم، که فقط صدای زنجیرهای هیولا را شنیده بودند، تصمیم گرفتند دوباره او را به داخل چراغ برگردانند. اولین‌بار، تعداد زیادی کشته شدند. دومین‌بار، بیشتر. سومین‌بار، خیابان‌ها پر از خون شد. و هر بار، هیولا گرسنه‌تر و خشمگین‌تر از قبل بازمی‌گشت؛ چون سال‌ها از ترس مردم تغذیه کرده بود. حالا پیرمردِ قصه، کنار ویرانه‌های شهر می‌نشیند و به بچه‌هایی که هنوز به چراغ جادو فکر می‌کنند می‌گوید: «معجزه، وقتی مردم خسته‌اند، خطرناک‌ترین وسوسه‌ی دنیاست. چون گاهی چیزی که از چراغ بیرون می‌آید، غول آرزوها نیست... هیولایی است که یاد می‌گیرد چگونه با امید مردم زنده بماند.»