انواع جغرافيا و ارتباط آنها با ايدئولوژي ها                                                                                                                  گريفيت تيلور  در دسته بندي جغرافيا به 3 نوع جغرافيا معتقد است.                                                                           1: جئو كراتيك: در اين نوع جغرافيا طبيعت نقش عمده اي در تعيين زندگي انسان بازي ميكند                                          2: تئوكراتيك: در اين نوع جغرافيا يك نوع خدانگري در همه پديده ها مورد تاكيد است و همه پديده هاي سطح زمين در كنترل آفريدگار جهان قرار دارد                                                                                                                            3: وي – اوكراتيك:اين نوع جغرافيا در جهت مقابل دو نوع جغرافياي ديگر قرار گرفته و چنين  ابراز مي دارد كه محيط مقداري امكانات در اختيار انسان قرار داده و بهره گيري از اين امكانات به انتخاب انسان و جامعه انساني بستگي دارد. به شكل ديگر مي توان گفت كه اين دسته بندي بتواند منطبق با برداشت زماني از جغرافيا  بوده باشد در اوايل كه انسان مقهور طبيعت بوده جغرافياي جئوكراتيك بالندگي مي يابد – سپس در مرحله دوم كه خدانگري و داشتن روح در طبيعت  پذيرفته مي شود و بشر هنوز نتوانسته كه طبيعت را به تسخير خود درآورد،  دوره زماني تئوكراتيك بوده و در مرحله اي كه انسان برطبيعت چيره مي شود مرحله وي اوكراتيك باب شده است. كه در آغاز، مكتب  تحول وتكامل داروين، طبيعت را عامل اثرگذار در تغيرات مي داند.                    به نظر مي رسد كه فصل مشترك ايدئولوژي غربي و ايدئولوژي اسلامي در ميان اين سه نوع جغرافيا  جغرافياي تئوكراتيك  بوده كه در همه پديده ها به خدا نگري تاكيد مي شود.  قرآن در اين زمينه مي فرمايد :(( واز جمله آيات قدرت اوخلقت زمين و آسمانهاست و هم آنچه از آنها از انواع جنبندگان پراكنده است)) شوري آيه 29  ((محققا در خلقت آسمان ها و زمين ورفت وآمد شب وروزدلايل روشني است براي خردمندان عالم)) آل عمران آيه 190  اين آيات  خدا نگري در همه پديده ها را تحت اراده خداوند قرار داشتن طبيعت را اعلان ميدارد.

در برخي از آيات قرآن صريحاً حکومت و دخالت سرنوشت و اينکه هيچ حادثه‌اي درجهان رخ نمي‌دهد مگر به مشيت الهي و آن حادثه قبلاًدرکتابي مضبوط بوده است. تاييد شده است از قبيل:                                                                                     "ما اصاب من مصيبه في الرض ولا في انفمکم الا في کتاب من قبل ان نبر اها ان ذلک علي الله يسير" هيچ مصيبتي در زمين يا در نفوس شما به شما نمي‌رسد مگر آنکه قبل از آنکه آن را ضاهر کنيم، در کتابي ثبت شده و اين بر خدا آسان است.               "وعنده مفتح الغيب لا يعلئها الا هو و يعلم ما في البر و البحر و ما بسقط من ورقه الا يعلئها و لا حبه في ظلمات الارض و رطب و لا يابس الا في کتاب مبين "کليدهاي نهان نزد اوست، جز او کسي نمي‌داند ، ‌و مي‌داند آنچه را که در صحرا ودر درياست. برگي از درخت نمي‌افتد مگر آنکه او مي‌داند، و دانه‌اي در تاريکيهاي زمين و هيچ تر و خشکي نيست مگر آنکه در کتابي روشن ثبت است  به نظر مي رسد از زماني كه علوم غربي برخورد علمي را به محيط ابراز نمودند و  وبا تفسيري كه دكارت به عنوان رويكرد علمي به محيط  به منزله منبع فايده بخش انجام داد، مبناي نظريه هايي را پايه گذاري كرد كه اين مبنا و چارچوب فكري در ذات خود داراي نقص اساسي و محتوايي بود.  به سبب اين تعريف دكارت  و دوگانه انگاري او از روح وبدن، موجب شد تا ايدئولوژي مسيحيت از ایدئولوژی اسلامی در نگرش و رفتار با طبيعت تغيير  جهت پيدا كند. دكارت مي گويد كه فقط انسانها تنها موجودي هستند كه داراي روح بوده و مي تواند به قطعيت برسد اما حيوانات مخلوقات روبات مانندي هستند و بدون آگاهي لازم هستند. قرآن در این زمینه می گوید:هرچه در زمین و آسمانهاست همه به تسبیح خدا مشغولند(التغابن آیه6) آنچه در زمین و آسمانهاست به تنزیه خدا کهمقتدر و حکیم است مشغولند(الصف - الحشر-الحدید آیات 1)  بيكن نيز در اين باره مي گويد  اينها براي انسان سرگرمي است که دنبال علم برود براي اينکه مي خواهد حقيقت را کشف کند، (با اين توجيه که) خود کشف حقيقت، مقدس است؛ نه، انسان علم را بايد در خدمت زندگي قرار دهد؛ آن علمي خوب است که بيشتر به کار زندگي انسان بخورد، آن علمي خوب است که انسان را بر طبيعت مسلط کند، آن علمي خوب است که به انسان توانائي بدهد. اين بود که علم، جنبة آسماني خودش را به جنبة زميني و مادي داد؛ يعني مسير علم و تحقيق عوض شد و علم در مسير کشف اسرار و رموز طبيعت افتاد براي اينکه انسان بيشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگي کند و به عبادت ديگر، رفاهش را بهتر و بيشتر فراهم کند. در نتيجه نظريه دكارت برداشت پيروان وي ساير موجودات ومظاهر طبيعت را امور بي اثر دانسته و اجازه بهره كشي دلخواه را مجاز مي شمارند . البته اين برداشت دكارت بوسيله مذهب مسيحيت و يهوديت پشتيباني مي شود. سابق بر اين، اديان آسماني علم را در خدمت حقيقت مي دانستند نه در خدمت قدرت و توانايي يعني وقتي انسان را تشويق به فراگيري علم مي کردند، تکيه گاه اين تشويق اين بود که اي انسان، عالم باش! آگاه باش! که علم، تو را به حقيقت مي رساند؛ علم وسيله رسيدن انسان به حقيقت است، و به همين دليل علم، قداست داشت؛ يعني حقيقتي مقدس و مافوق منافع انسان و امور مادي بود. هميشه علم را در مقابل مال و ثروت قرار مي دادند                                                                                                         به اين ترتيب دوگانه انگاري دكارتي و نظريات بيكن چه در علوم اجتماعي چه در علوم جغرافيا يي مباحث علمي را تحت اثرپذيري خود قرار داه است. اين مباحث كه با ورود مباحث مربوط به فرايند هاي تكاملي داروين و قرار گيري اين نظريه در مقابل فلسفه غايت انگاري كارل ريتر جغرافيدان آلماني( كه معتقد به وحدت عليرغم كثرت بود و همه پديده ها را دليل و شاهدي در طرح آفريدگار جهان مي شناخت)بر اين مباني فكري استوار گشته بود مسير علوم غربي را از علوم اسلامي جدا كرد. فلسفه غايت انگاري كارل ريتر را مي توان منطبق با عصر تئوكراتيك در جغرافيا دانست.